مدتی است دلتنگی نویسی می کنند دوستان پس من هم :
دلمان تنگ است.دلمان تنگ است برای آن روزی که در نمازخانه ماندیم و مهدی سیگار نمی کشید و قرعه کشی کردند اتاق ها را،برای آن روز که پاچه ها را بالا زدیم و فرش ها را وسط حیاط حسابی شستیم ، برای آن روزها که خوابگاه تا دانشگاه را با محمد در 12 دقیقه می رفتیم و شیر کاکائو می خوردیم و فکر می کردیم خوشحالیم و شاید هم بدحال،برای خنده های شیرزاد که از ته دل می خندید و عوض می کرد هوایمان را،برای آن شب که در اتاق جواد 10 نفری تا صبح صبحانه خوردیم و لابلایش امتحان خواندیم،برای سر زدن های وقت و بی وقت سعید و مجید به اتاق اهوازی ها ، برای صبح خواب ماندن ها ، برای اولین برف بازی که آنچنان برف سنگینی نزده بود و پسرک سرش را از پنجره بیرون کرد و حدس زد که شما برف ندیده ها بیگمان بایداهوازی باشید و به پشتوانه فاصله زیاد طبقه سوم چهارمش اما زیاد گفت! بدون این که بداند اهوازی ها به غیر از برف ندیده بودن دیگر خصوصیتی نیز دارند و آن خوب سنگ پرتاب کردن است و وقتی برف در دست بماند کمش از سنگ نیست، برای جواد که هر چه مرام میزد تمام نمیشد،برای آن قطار سوار شدن ها تا صبح نخوابیدن ها و گفتن ها و خندیدن ها،برای روزی که در دستان سعید و مجید و محمد تقلا میکردم تا ضایع عکسی که خود از خود گرفته ام دست نااهلان نیافتاد، برای کرمِ(کسره داره!)بازی WORM که خود به تنهایی به جان بچه ها انداختم و من عجیب خوب گوسفند می راندم،برای لباسی که مجتبی در باران می پوشید و بالاخص چتری که به دست می گرفت،برای هدبندی که رمبو(مرشد) می زد،برای آن شیرجه یاد دادن به یاسین در استخر، برای کسی که روز آخر دانشگاه قبل از عید زیر برف دیدم،برای ایوب و سینا که الحق یکه تازان طنزپردازی بودند،برای نشستن روی صندلی های جلوی دانشکده و چرت گفتن در جوار بچه ها، برای گل کوچیک ها!، برای احساس خوبی که مدام تحلیل میرفت و هیچ چیز جایش را پر نمی کرد...
و برای اینکه کسی مدام بگوید اینقدر خودت را جمع نبند دهاتی...
آری عجیب دلمـــــان تنگ است این روزها...
دلمان تنگ است.دلمان تنگ است برای آن روزی که در نمازخانه ماندیم و مهدی سیگار نمی کشید و قرعه کشی کردند اتاق ها را،برای آن روز که پاچه ها را بالا زدیم و فرش ها را وسط حیاط حسابی شستیم ، برای آن روزها که خوابگاه تا دانشگاه را با محمد در 12 دقیقه می رفتیم و شیر کاکائو می خوردیم و فکر می کردیم خوشحالیم و شاید هم بدحال،برای خنده های شیرزاد که از ته دل می خندید و عوض می کرد هوایمان را،برای آن شب که در اتاق جواد 10 نفری تا صبح صبحانه خوردیم و لابلایش امتحان خواندیم،برای سر زدن های وقت و بی وقت سعید و مجید به اتاق اهوازی ها ، برای صبح خواب ماندن ها ، برای اولین برف بازی که آنچنان برف سنگینی نزده بود و پسرک سرش را از پنجره بیرون کرد و حدس زد که شما برف ندیده ها بیگمان بایداهوازی باشید و به پشتوانه فاصله زیاد طبقه سوم چهارمش اما زیاد گفت! بدون این که بداند اهوازی ها به غیر از برف ندیده بودن دیگر خصوصیتی نیز دارند و آن خوب سنگ پرتاب کردن است و وقتی برف در دست بماند کمش از سنگ نیست، برای جواد که هر چه مرام میزد تمام نمیشد،برای آن قطار سوار شدن ها تا صبح نخوابیدن ها و گفتن ها و خندیدن ها،برای روزی که در دستان سعید و مجید و محمد تقلا میکردم تا ضایع عکسی که خود از خود گرفته ام دست نااهلان نیافتاد، برای کرمِ(کسره داره!)بازی WORM که خود به تنهایی به جان بچه ها انداختم و من عجیب خوب گوسفند می راندم،برای لباسی که مجتبی در باران می پوشید و بالاخص چتری که به دست می گرفت،برای هدبندی که رمبو(مرشد) می زد،برای آن شیرجه یاد دادن به یاسین در استخر، برای کسی که روز آخر دانشگاه قبل از عید زیر برف دیدم،برای ایوب و سینا که الحق یکه تازان طنزپردازی بودند،برای نشستن روی صندلی های جلوی دانشکده و چرت گفتن در جوار بچه ها، برای گل کوچیک ها!، برای احساس خوبی که مدام تحلیل میرفت و هیچ چیز جایش را پر نمی کرد...
و برای اینکه کسی مدام بگوید اینقدر خودت را جمع نبند دهاتی...
آری عجیب دلمـــــان تنگ است این روزها...
8 Comments:
من اینجا بس دلم تنگ است، و هر سازی که میبینم ...
دلمون گرفت جوون، یه کمی به فکر ما باش، حرفای خوشحال بزن، غم همینطوری هم کم نیست
ooooah cheghadr delet tange !
yejoori dar morede in rooza harf mizani engar zendegit haminja be payan miresse o Dge nemitooni ye hamchin roozaii o tajrobe koni !
دلم وا شد بعد از خوندن این خاطرات
سلام جوون، گوشیمو عوض کردم، شماره تلفنتو ندارم. 11 فروردین دعوتی، اگه شمارمو داری یه زنگ بهم بزن
:)
:x
دل ما رو هم تنگ کردی. خوب خوابگاهی داشتیم. و خوب بود که از فرزند قبیله بنی حمدون - فری - هم یادی می کردی
آتش زدی بر جان
ارسال یک نظر
<< Home