جمعه، آبان ۱۱، ۱۳۸۶

بهشت من

یه صبح جمعه ی قشنگ ، نور ملایم خورشید ،صدای پیچیدن باد و خوندن پرنده ها لابلای درخت های سرسبز پاییز کوی ، یه زمین چمن خالی و....
و یه پنجره که منو از همه اینها جدا کرده. کاش زمان کمی به عقب بر می گشت . اونوقت بلند می شدم ، کفش های ورزشیمو می پوشیدم ، بندهاشو محکم می کردم ، توپ چهل تیکمو باد می کردم و میزدم بیرون...
اونوقت من خوشبخت ترین و آزاد ترین پسربچه روی زمین بودم...

2 Comments:

Anonymous ناشناس said...

:)

۱۱:۳۰ ب.ظ.  
Blogger Yasin said...

بچگی ما توی فقر و فلاکت بود. توپ چل تیکه کجا بود؟! فقط توپ پلاستیکی چند لایه...که گاهی پولمون به همون هم نمی رسید

الاایحال، آقا راز موفقیت تو چیه که اینقدر دختر جماعت به وبلاگت سر می زنن؟ به ما هم بگو شاید به همچین سعادتی رسیدیم

۱۲:۰۵ ق.ظ.  

ارسال یک نظر

<< Home